روزنامه اعتماد – نازنین متین نیا: وقتی می‌گوید: «من دل‌نگران این بچه‌ها هستم»، صدایش می‌لرزد و لحنش‌ جوری تغییر می‌کند که حرفش را عمیقا باور می‌کنی و مطمئن می‌شوی آنچه از آن حرف می‌زند بیشتر از یک شعار و حرف معمولی است؛ حرف‌هایی که دل‌نگرانی‌های مردی است که در آستانه ٧٦ سالگی، خود را پدربزرگ تمام جوان‌های این سرزمین می‌داند و تکیه‌گاه‌شان
چون اتفاق‌ها و خبرهای خوشایندی در اطراف آنها نه می‌بینم و نه می‌شنوم. مثلا همین روزها نوجوانانی و جوانانی که در حوادث اخیر بودند. حالا کسی نیست که مراقب آنها باشد یا به دنبال سرنوشت‌شان برود. در حالی که بالاخره باید از خودمان بپرسیم که چرا این بچه‌ها که یک عمر زندگی پیش رو دارند، به خیابان می‌آیند و اعتراض کنند؟ چه اتفاقی افتاده و ما چه کردیم که این بچه‌ها این‌طور معترض شده‌اند؟!

به آنها می‌گویم که به پرسش خود ادامه دهند و به انتقاد هم. از بزرگ‌ترها هم می‌خواهم که این جوانان پرسشگر و معترض را درک کنند، حرف‌شان را بشنوند. ٦٥ درصد این مملکت زیر ٣٥ سال است و این بمب ساعتی است. من و امثال من ممکن است با همه سختی بمانیم و کار کنیم. اما این ٦٥ درصد چه؟! اینها عمری طولانی پیش‌رو دارند. کار می‌خواهند، زندگی می‌خواهند. یک تونل پیچ‌درپیچ مقابل‌شان هست و باید مراقب آنها باشیم. آنها باید بدانند که اگر مشعلی هست دست آنها است، نباید ناامید شوند و به پرسشگری ادامه دهند. ما الان باید مراقب باشیم. هم باید مراقب باشیم و هم همدیگر را بداریم. در این موقعیت نمی‌توانیم خودمان را جدا ببینیم و بگوییم جزو این ماجرا نیستیم یا چشم ببندیم یا اعتراض آنها را ساکت کنیم… چون ما در نهایت همه باهم هستیم و در هر اتفاقی که رخ دهد، همه شریک هستیم و به یک اندازه سهم داریم.

یعنی ما باید اصلاح را از خودمان و با خودمان آغاز کنیم؟

چرا فکر می‌کنید این اعتماد خدشه‌دار شده؟

و شما فکر می‌کنید که جوان‌ها این ماهی‌های خسته از آب هستند؟

چون بیرون از گود ایستادن و شعار دادن کار راحتی است. شما می‌توانید آقای [… ] و… باشی و پای یک شبکه و تلویزیون مردم را بنشانی، مدام هم فحش بدهی و اعلام برائت کنی از تمام زندگی‌ات. یا مدام مردم را دعوت کنی که به خیابان‌ها بروند، اعتراض کنند، ناامید باشند و… اما اینها فقط حرف زدن است و ادعای مردمداری و دغدغه برای مردم. چرا کسی نیست از اینها بپرسد شما برای این مردم چه کردید؟ «بی‌بی‌سی فارسی» یا «من و تو» و… شما برای این مردم چه کردید؟!

اگر مویی از سر بچه‌های مردم کم شود، شما چه می‌کنید و اصلا کجا هستید که این‌طور برای این مردم نسخه می‌پیچید؟! من پدر هستم. پدربزرگ هستم، من این دنیا را برای فرزندانم و نوه‌هایم می‌خواهم. می‌خواهم ایران برای آنها و تمام ایرانی‌ها باشد. آنها اینجا به راحتی زندگی کنند، نه اینکه مدام درگیر مناقشات سیاسی باشند یا اینجا برای قشر خاصی باشد و باقی هم به سختی زندگی کنند.
هدف اصلی ما باید این باشد که غرض‌ورزی‌ها، خنجر از پشت زدن‌ها، این ماجرا که دیگران را بیندازیم تا خودمان سرپا باشیم و… از بین برود. روزگاری من، مسعود کیمیایی، عباس کیارستمی، سهراب شهید ثالث و… همه کنار هم بودیم. کار هیچ‌کس هم شبیه دیگری نبود. ما کارمان را می‌کردیم و چنین بساطی هم وجود نداشت. اما حالا و در این زمانه، همه درباره این مسائل حرف می‌زنیم، ادعا می‌کنیم و حتی جاهایی برنامه‌ریزی و اجرا هم می‌شود اما جواب نمی‌دهد.

چرا چنین آدم‌هایی شده‌ایم؟ چه چیز را فراموش کرده‌ایم که این‌طور شده؟

من حق ندارم این ناامیدی را به این بچه‌ها تزریق کنم. اما وظیفه من است که به جای آنها به زندگی نگاه و آنها را درک کنم. واقعیت این است که وقتی از زاویه نگاه جوانان نگاه می‌کنم، وضعیت آنها و این ناامیدی را درک می‌کنم. این بچه‌ها وقتی به انتهای تونل زندگی فکر می‌کنند، نتیجه‌ای نمی‌بینند. کار که نیست، اقتصاد هم که اوضاع نابسامانی دارد و پدرومادرها هم در این اوضاع نمی‌توانند آنها را همراهی و کمک کنند، طبیعی است که ناامید باشند.

من نگران آینده آنها هستم؛ این بچه‌هایی که تا ظهر می‌خوابند و بعد که از خواب بیدار می‌شوند و چیزی برای دنبال کردن ندارند، اینها جواهرات ما هستند. ما باید مراقب این جواهرات باشیم و امکان درخشش را برای آنها فراهم کنیم، نه اینکه آنها را کدر و مات و بی‌نور کنیم.

فکر می‌کنم که اینها از ناامیدی این بچه‌ها است. وقتی یک جوان نمی‌داند که صبح برای چه چیز از خواب بیدار می‌شود و قرار است در آینده چه اتفاقی برای او بیفتد، ناامید می‌شود. به هرحال این امید است که باعث می‌شود به حرکت ادامه دهیم. من در ٧٦ سالگی با امید به کاری که می‌خواهم انجام دهم از خانه بیرون می‌زنم، به ارشاد می‌روم، مجوز ‌می‌گیرم و دنبال سرمایه‌گذار هستم. وقتی امید هست، تمام این کارها را انجام می‌دهم. اما وقتی امید از من فیلمساز گرفته شود و بدانم نباید به دیده شدن فیلم دل ببندم، دیگر انگیزه‌ای برای ادامه نخواهم داشت. جمله‌ای هست در آخرین فیلمم، «حکایت دریا» از گروس عبدالملکیان که می‌گوید: «من ماهی خسته از آبم، تن می‌دهم به تور». واقعیت این است که خسته می‌شوی در نهایت.

تنها هم مانده‌اید؟

با همان فیلم ساختن؛ برای من دیگر در مسابقه یا جشنواره شرکت کردن و بزرگداشت گرفتن دغدغه نیست. من به این جوانان، به این مردم فکر می‌کنم و برای این مردم کار می‌کنم و فیلم می‌سازم، چون می‌خواهم با مردم حرف بزنم. این مکالمه تنها دغدغه من است. به همین دلیل هم این ١٠ سالی که خارج از ایران بودم، امکانات بسیار زیادی برای فیلمسازی داشتم اما نساختم تا زمانی که به ایران بازگشتم.

ناامیدی که ممکن است پیش بیاید اما حتما کار می‌کنم. یک روزگاری نامه نوشتم و گفتم ٤ سال کار نمی‌کنم و ٤ سال هم از پله‌های ارشاد بالا نرفتم. اما در این ٤ سال یک کتاب ترجمه کردم، نمایشنامه نوشتم و دو فیلم مستند برای پرویز یاحقی و سیمین بهبهانی ساختم. ولی کنج عزلت هم نرفتم. کار کردم، اما با آن دولت کار نکردم. در سن من ٤ سال کار نکردن، سرمایه‌گذاری سنگینی است. اما بازهم به آن قضیه برمی‌گردم که چطور می‌توانم کار کنم، وقتی کسی که برای هنر تصمیم می‌گیرد، نگاه جناحی و سیاسی دارد و سرمایه را به برادرش می‌داد که فیلم سیاسی بسازد. آن ٤ سال که این‌طور گذشت.

حالا هم اوضاع جور دیگری است؛ در اتاق‌های دربسته برای اکران عید تصمیم می‌گیرند. مثلا از حالا می‌گویند اکران عید متعلق به باند فلانی است. حالا بماند که در این میان باندهای دیگری هم هستند؛ پخش‌کننده‌ها باند دارند و… در چنین سیستمی من فیلمساز با یک دست بسته وارد رینگ رقابتی می‌شوم که رقیبم با تمام قوا و دست‌های باز واردش شده. اعتدال این نیست. این است که برای من بهمن فرمان‌آرا دیگر دوره حضور در جشنواره و دیده شدن از این دست گذشته.

چرا؟!

ارتباط زیادی دارم. به خاطر کاری که انجام می‌دهم دوست و رفیق جوان بسیار زیاد دارم. یکی از لذت‌های این ارتباط این است که این‌ بچه‌ها شبیه غنچه‌هایی هستند که باز نشدند، از زیبایی و طراوت خود خبر ندارند و آفتاب هم ندیده‌اند که راهی به سمت آفتاب باز کنند. این طراوت، زیبایی، خواستن و این راهی که در پیش دارند برای من که ته‌خط هستم، جذاب است. در این رفاقت و مصاحبه و گفت‌وگویی که با این نسل جوان دارم، گاهی هم از تجربه‌ام استفاده می‌کنم.