هفته نامه کرگدن – روناک حسینی: گفتگو با احسان شریعتی درباره تنهایی، مفهوم غربت در میان جمع و رابطه اش با مفاهیمی چون آزادی و اضطراب و عشق و زندگی در دنیای مدرن
– عشق می تواند پادزهری برای تنهایی باشد چرا که عشق یعنی همبستگی و وابستگی به دیگری. حالا از عشق های معمولی و دوست داشتن های گوناگون گرفته تا آن دوستی حقیقی که اریک فروم از آن حرف می زند. دکتر شریعتی بین «عشق و دوستی» تمایز قائل است که شاید ریشه نیچه ای دارد. نیچه جایی نقدی به زن ها دارد که می گوید آنها غالبا عشق را می فهمند اما دوستی را نه.

البته این طرز فکر نیچه است. مهم تفاوت این دو مفهوم است. عشق با شور و شعفی عاطفی همراه است و وحشتی تر است و می تواند تبدیل به کینه شود، حال آن که دوست داشتن پخته است و حکمت بیشتری در آن مستتر است؛ خودآگاه تر است و پایدارتر. مفهوم عشق و دوستی اما به هر حال در برابر تنهایی است. عشق و تنهایی مکمل هم هستند. روانکاوهایی مثل لکان می گویند در عشق عادی هم در واقع اتصال با یگانگی صورت نمی گیرد. او می گوید دو وجودی که ربطی به هم ندارند، به هم نزدیک می شوند و در نهایت دور می شوند.
در نزد متفکران بعدی به خصوص هایدگر این مفهوم بیشتر شکل می گیرد. هایدگر دو مفهوم از تنهایی ارائه می دهد که یکی Einsamkeit است یعنی تنهایی به معنای عادی و عامیانه کلمه و به معنای فرد جدا از جمع که در را به روی خود بسته و منزوی شده است. در برابر این تصور، هایدگر نشان می دهد که تنهای واقعی اتفاقا این نیست. چون در جمع بودن آلترنانس یا بدیل کاذبی برای تنهایی است. از دیدگاه او انسان به شکل وجودی اول در جهان وجود دارد و بعد با دیگران در جهان وجود دارد.

در اینجا وقتی انسان در جهان هست و با دیگران در جهان هست، خودش نیست. در این حالت از بودن، همگنان» یا کسان یعنی جامعه یا موقعیتی که در آن است برایش فکر می کند، نه این که واقعا خودش باشد. در این جایگاه «موقعیت های مرزی» پیش می آید که انسان را به خود می آورد. به این معنا که انسان با خودش مواجه می شود.
غیبت او و بی اویی همان احساس عرفانی است که مولانا هم از آن حرف می زند. جایی که می گوید از جدایی ها شکایت می کنم و از بریده شدن از نیستان می گوید. «بی اویی» یعنی ما یک امر بودیم که جدا شده ایم و حالا دنبال نیمه دیگر یا به دنبال اصل خود می گردیم. در حالی که تنهایی به معنای مدرنش یعنی «بی کسی». یعنی شما از دیگران جدا و منزوی و منفرد می شوید.

در این تعبیر هر کسی که این خلأ را پر کند از بی کسی بیرون می آید. در حالی که در جدایی این طور نیست. هر نگاهی و هر کسی می تواند آزاردهنده باشد چون شبیه آنی که دنبالش هستی، نیست.
– این تعریف از تنهایی با سورن کی یر کگور شروع می شود که اگر بخواهیم فلسفه او را در یک کلمه خلاصه کنیم، می رسیم به کلمه فرد که این فلسفه را روی سنگ قبر او هم نوشته اند؛ Den Enkelte به معنای فرد یا تفرید یا منفرد شدن. از منظر فلسفه او، هم نقطه عزیمت و هم مقصد به وجود آمدن این مفهوم است. به این معنا که انسان به شکلی رادیکال تنها است در برابر خدا. یعنی تنهاترین تنهایان انسان است و همین تنهایی جایی است که انسان رابطه خود و خدا را به عنوان رابطه ای عمیق و صمیمانه به معنای دینی درک می کند. بنابراین در این فلسفه هدف این است که فرد به وجود آید.

 انسان تنهاترین تنهایان است

عشق و تنهایی ظاهرا دو مفهوم متضاد هستند اما در واقعیت می توانند مکمل هم باشند. یعنی ما در عین حال که تنهاییم یا خودمانیم، می توانیم دیگران را دوست داشته باشیم. در دوستی واقعی، شما دچار آن از خودبیگانگی و حل شدن در دیگری نمی شوید که در ادبیات و عرفان از آن می گویند.

نسبت ترس و تنهایی با عشق و تنهایی را چطور می توان تعریف کرد. به نظر می آید که این هر دو هم باعث احساس تنهایی می شوند و هم حاصل تنهایی هستند.

این بی ربط شدن آدم ها نسبت به هم خطرناک است. افراد در حالی که در جمعند، منزوی هستند و این باعث می شود به شکل مجازی با ذهن و روان افراد بازی شود.

– در تنهایی اصیل که هایدگر به آن Ver ein zelung به معنای تفرید یا منفرد شدن می گوید، انسان با خودینه ترین خود و با خود حقیقی و خود اصیل مواجه می شود. در آنجا این خود بیگانه را می بینیم که خندق است و خلأیی که همان آزادی به معنای «بنیاد بی بنیاد» است. چون از جنس خدا است و خدا هم همین آزادی مطلق است. این باعث می شود ما در برابر آزادی نسبی خود نوعی «الهیات سلبی یا تنزیهی» پیش بگیریم که نفی همه تصورات از الوهیت ها است.

 انسان تنهاترین تنهایان است

وقتی با خودی مواجه می شویم که هنوز تعریف نشده هم شاد می شویم و هم مضطرب. چون از یک طرف ما را به چیزی فرا می خواند که نیستیم و می توانیم باشیم و از طرف دیگر می فهمیم از جنس دیگری هستیم. اینجا ما به نوعی از تشخص و فردانیت اگزیستانسیال می رسیم، چه در بیان مذهبی و چه غیرمذهبی؛ و به تعالی جویی می رسیم.
– این مفهوم تنهایی، خودبسندگی یا خودمختاری – اُتونومی و آزادی مجموعه ای متصل به هم هستند. اتفاقا ما در دوره جدید بیشتر به این مفاهیم نیازمند هستیم. یکی از تعاریف مدرنیته جدا شدن فرد از جمع است. به قول دورکیم ایده جمعی ضعیف می شود و دولت ها هر چند قوی تر و ناظرتر و توتالیتر هستند ولی از طرف دیگر فرد هم قدرت پیدا کرده است. فردیت در شکل منفی خود، چه در نئولیبرالیسم و چه در توتالیتاریسم وجود دارد.

تک تک هستی داران و هستندگان و هستان با همدیگر فرق دارند و یک تفاوت وجودی بین اینها هست و اینها به ظاهر با هم بیگانه اند و باید حالا در این نوع نگاه، دیگری را آنچنان که هست بگذاریم باشد و بشود و ما او را در مقام دیگری بفهمیم. و همچنین خودمان را. نیچه وقتی می گوید «آنچه هستی بشو» فرمانی به ظاهر بی معنی می دهد، در حالی که اگر با این نگاه ببینیم متوجه می شویم در واقع این یعنی از دوگانگی که بین خودت و منت هست بیرون بیا و همانی بشو که واقعا هستی و می خواهی و می کوشی بشوی.

اصولا تفاوت بین متفکر انتزاعی و متفکر انضمامی یا وجودی – اگزیستانسیال این است که متفکر انتزاعی یک کاخ ذهنی می سازد ولی خودش بیرون کاخ است و مثل ساریداری کنارش گداوار زندگی می کند، در حالی که متفکر اگزیستانسیال برایش فلسفه و اندیشه نوعی سوبژکتیویته یا نوعی زندگی انفُسی و کنش گری وجودی است که آن را خودش زندگی می کند. بنابراین هر عملی که از او سر می زند و یا دست به هر انتخابی که می زند، به تعبیر سارتری «متعهد»ش می کند. یعنی به معنای اخلاقی مدلی ارائه می دهد که جهان روا است. به این معنا که در انتخاب های شخصی، سلیقه شخصی و نحوه زیست او هم اثر می گذارد و در این میان تنهایی که می گوییم به وجود می آید.

انسان با خودش مواجه می شود و به قول کگور دچار «اضطراب» می شود. اضطرابی که نامش را می گذارد «سرگیجه آزادی». به این دلیل که انسان متوجه می شود در انفرادش آزاد است و این را احساس می کند و متوجه مسئولیت زیاد این آزادی و خطیر بودن این وضعیت می شود. احساس می کند تافته ای است جدا بافته و این احساس غربت و بیگانگی با محیط در او به وجود می آید. این همان تنهایی اگزیستانسیال است که مورد بحث ما است.
در واقع هویت جمع بر هویت فرد مقدم بود؟

هایدگر می گوید وقتی انسان به خود می آید متوجه می شود خود، یک خلأ و عدم است و ظرفی خالی و خندق است نه چیزی توپر و هویتی اشباع شده. در اینجا در می یابد که خود حقیقی در واقع نوعی آزادی است. از دیدگاه هایدگر طبیعت یا ذات و ماهیت انسان همان وجودش است. وجودی که در جهان و با دیگران و با خودش دارد. این مثلث سه شیوه وجودی یا اگزیستانسیال است. البته اینجا باید بگوییم اگزیستانسیال (تراز هستی) با اگزیستانسیال (هستی مند) متفاوت است.

یکی به معنی وجود به معنای عادی کلمه است و اگزیستانسیال به معنای هایدگری اش یعنی آن ساختارهایی که انسان در طبیعت، جامعه، تاریخ یو روان خود با این ساختارها حضور و وجود دارد، یعنی برون خیزی (کس – سیستانس: در برون قرار گرفتن). این درست برخلاف و عکس فلسفه مدرن دکارتی است که از یک آدم منزوی از جهان شروع می شود که شک می کند؛ یعنی می اندیشد و از راه اندیشه متوجه می شود که هست.
– از دیدگاه فلسفی چند نوع تنهایی محل بحث است. یکی تنهایی به معنای انزوا یا انفراد است. هر قدر جوامع مدرن تر و صنعتی تر می شوند؛ گرایش به ایندویدوالیسم بیشتر می شود و از سوی دیگر، با توجه به تولید و توزیع صنعتی، شاهد رشد پدیده توده وار شدن هستیم. برای مثال آثار هنری را در نظر بگیرید. ولتر بنیامین می گوید در این دوره دیگر آن «هاله» ویژه و آن خودویژگی گرد یک اثر هنری از بین می رود، چون هر اثر هنری کپی و بازتولید صنعتی می شود.

 انسان تنهاترین تنهایان است

ژیل دولوز مفهوم «تاخوردگی» را ارائه می دهد. او می گوید تاخوردگی هایی در جهان هست که همان ذهنیت ما است و اگر این تا را باز کنیم، می بینیم که درون و بیرون از هم جدا نیستند. در اینجا، تعریف تازه ای از تنهایی عرضه می شود. این که به قول پل ریکور فرانسوی که کتابی هم به همین نام دارد، وقتی من با خودم مواجه می شوم در می یابم که خود من، یک دیگری است. یعنی من با خودم دو نفریم که به قول هانا آرنت می نشینیم با هم گفتگو و خلوت می کنیم. این مهم است که انسان بتواند با خودش زندگی کند و با خودش باشد که در جهان مدرن این امکان کمتر شده است.